دل سفید و مهره های من سیاه

سر پر از اندیشه و چشمم به راه

اسب پیغامی نمی آرد دگر

کو سواری نامه ای از سوی شاه

دیده سربازهایم اشکبار

بی وزیر و آرزومند رفاه

مهره از جایی به جایی برده ام

دست تقدیر است این دل بی گناه

فیل غم ویرانی از حد برده است

قلعه ای کو رخ به رخ آییم آه